مهستی محبی
همهمهی آدمها و چمدانهایشان. بیرون برف میبارد، نرم و بی شتاب. سرم را به دستهی صندلی تکیه دادهام و فکر میکنم. به آن هشت ساعت لعنتی فکر میکنم که باید بگذرند. همسفرانم در سالنهای وسیع و بی انتها گم شدهاند. دارند خرید میکنند. میدانم...